Monday, November 12, 2007

واما، ديروز...؛

چگونه است كه ما كوچولوها و بزرگترهاي پرمدعا، از رنجاندن ِ يكي از
مخلوقات خدا آزرده مي شويم؛
اما؛
اما در قِبال كروركرور رفتارها، برخوردها، صحبت ها، نگاه ها
و همه وهمه اعمالي كه موجب رنجش آن خداي خوبيها و مهرباني ها كه خالق اين مخلوقات است خم به ابرو نمي آوريم؛
و اگر هم خمي به ابروي مان بيايد، فقط براي همان لحظه؛
و همان دم است و باز، روز از نو، روزي از نو...؛
خدايا...؛
ديروزي كه گذشت؛
مثل هر روزي كه مي گذرد و ديگر باز نمي گردد؛
تو را رنجاندم...؛
موجبات آزردگي ات را فراهم آوردم؛
مي داني كه چقدر شرمسارم...؛
مي داني كه عملم، نه از روي نامهرباني و نافرماني بود...؛
فقط غفلت...؛
غفلتي در پي غفلت هاي صدباره...؛
همان غفلتـــــي كه اجـــــدادم را از مجاورت تو مهربـــان محروم ساخت و ما را خاك نشين...؛
..............................
چو هر خاكي كه باد آورد، فيضي برد از انعامت
زحال بنده ياد آور، كه خدمتكار ديرينم

Thursday, November 8, 2007

وشايد روزي...؛

مزن بر دل زنوك غمزه تيرم
كه پيش چشم بيمارت بميرم
نصاب حُسن در حد كمال است
زكاتم ده كه مسكين و فقيرم
امــروز هم مثل ديــروز و مثل هــر روز ، و احتمالاً مثل فـــــردا و مثل روزهاي بعد از فردا گذشت...؛
آره...؛
فقط يك كلمه چهار حرفي؛ "گذشت"؛
گذشتي بي بازگشت؛
حتي براي يك "دم"؛
دم...؛
دم هايمان هم، كم كم مي رود كه گرمايش را از دست بدهد...؛
براي هر دم، بازدمي است و در پي آن باز، دم...؛
دور نيست كه بازدمي آرام آرام برود و ديگر، دمي نيايد...؛
چه خوب است كه در دم، به يك دم، آنچنان هُشيار گرديم، كه بازدمي، اگر بي دم بود، قَدَح دل و جانمان براي مستي پر مي مانده باشد...؛
من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه
ز بام و عرش مي آيد صفيرم
........
اگر چه واقعاً من يك حقيرم...؛
يك كوچولوي كوچولو

Saturday, October 20, 2007

با نازنین خدا

خدا را شکرکه امروز هم، راه دیگری به رویم گشوده شد...؛
خدا را شکر که به تکرار، دل و جانم ربوده شد...؛
خدا را شکر، که صحنه های راز؛
جلوه های نیاز؛
و در پس آن همه سوزوگداز؛
معنای واقعی ناز، و آن درهای باز، اِدراک؛
وطعم حقیقی چشیده شد؛
خدا را شکر...؛
خدا را شکر که آن مشکور؛
همواره در نظرمان دارد و ما را صاحب است؛
خدا را شکر...؛
نازنینا...!؛
چه خوب است که همه را می بینی...؛
و در میان این همه، من ِ کوچولو را هم...؛
شُکرت خدا...؛

Monday, October 15, 2007

روز بیست ودوّم

می دونین...؛
همه؛ یه روزی، یه ماهی، یه سالی و خلاصه یه موقعی تو زندگی شون دارن که براشون یه "یاده"؛
آره، فارغ از تلخ وشیرین بودنشون، مهم اینه که "یاده" و "یاد"آوره...؛
اون چیزی که مهمّش کرده اینه که اون "موقع"؛
مملو از یه "حسّه"؛
یه "حسّ غریب"؛
گاهی "غریب" و گاهی "قریب"....؛
اما برای من ِ "کوچولو" چی؟
برای منی که همه روزها و شب هام مثل یه چشم به هم زدن گذشته چی؟
می دونین...؛
برای من، ماه "مهر"، مملو از این "حسّ" و "موقعیته"؛
مهر؛ هم موقع "وجود" منه؛ هم موقع "صعود" منه و هم موقع "نزول"...؛
اما بیشتر از هر وقتِ این ماه، که لحظه های ذاتی و آتی داشته است؛ "بیست ودوّم" از آن، برام یه نمک دیگه ای داره؛ "یاد"آور یه حسّ قشنگه، یه لحظه ناز، یه اوج نیاز؛
روزی که آغاز یه سفر بود، سفری که سودای دیرینه بسیاری است از ازل تا ابد...؛
برخی به آن "رسیده اند"؛
برخی رسیده اند و "گذشته اند"؛
برخی روزی "شاید" خواهند رسید؛
و بسیار بسیار کسانی که همچنان سودا زده اند و این سفر سودایشان؛
اما در این میان، هستند کسانی که به آن رسیده اند و همچنان "در آن مانده اند"؛
اصلاً حسّی برای بیرون آمدن از آن زمان و مکان ندارند؛
نه اینکه حسّ و حالی ندارند، بلکه آمده بودند تا برای "همیشه" بمانند؛
آمدند تا برای همیشه بخوانند؛
آمدند تا برای همیشه...؛
من ِ "کوچولو" هم آمدم که بمانم؛ آمدم که بخوانم؛ وآمدم که "محروم" نمانم...؛
آمدم...؛
ماندم...؛
اما نمی دانم چقدر "همانی" هستم که آمده بودم؛
چه "عیاری" دارم...؛
اصلاً "عیار"ی دارم یا "عیّار"م...؛
می دونی...؛
وقتی یه "کوچولو" حرف می زنه، حرفهاشم صدروذیل نداره؛
وزن و قافیه هم نداره؛
اول و آخرم نداره...؛
برای همینه که حسابی اینور و اونور می زنه؛ این در و اون در می زنه...؛
کوچولو فقط یه چیز رو خوب می دونه؛
بیست ودوّم؛
از ماه "مهر" و محبت و عیش و نوش وباده و دلدادگی هر ساله اش؛
براش یه "لحظه ناب" است؛
فکر "زلالی آب" است؛
محو صدها و صدها، عزیزان برتر از "فرشتگان نایاب" است...؛
می دونید...؛
کوچولو؛
شاید هر روز، شاید هر لحظه، شاید هر "آن" که الان هم همان "آن" است؛
تمنّای این "حال" را دارد و فرار از "قال"...؛
آی خداجونم...؛
هیچوقت این "حال" رو از "کوچولو" نگیر...؛
آخدا...؛
می دونم نمی گیری؛ خودت بارها وبارها گفتی...؛
جونم...؛
عجب وعده حقی...؛
تا بعد...؛

Sunday, March 11, 2007

یه سلام کوچولو


به نام خداي مهربون
...يه چند وقتي بود كه تصميم گرفته بودم پا تو كفش بزرگترا بكنم و خلاصه، اي همچين، يه وبلاگي دست وپا كنم؛ اونم نه براي نوشتن ؛ آخه مگه ما "كوچولو"ها، تو دنيامون چه چيزائي داريم كه براي بزرگا خوندني و ديدني باشه...؛ ويا چه حرفاي دل و ازاين جور چيزا كه دوست داشته باشيم بنويسيم؛ گفتم شايد بد نباشه كه گشت و گذراي "كوچولو" رو كه تو وبلاگاي بزرگا ميره؛ يا بهشون گيرميده، يا دل به دلشون ميده و ياخلاصه سري تو سرا بلند ميكنه و جسارتهاي "كوچولو" و گاه بزرگ ميكنه رو، تو وبلاگ "كوچولو" بذارم تا معلوم باشه "كوچولو" چقدر اهل گشت و گذاره...!!؛
اما خب؛
بزرگترا..؛
وقتي پا تو كفشتون كردم يه جورائي هوس كردم منم بعضي وقتا، يه سري حرفاي "كوچولو" بزنم و "بزرگ"هارو، يه كمي به "وجد" بيارم؛ شايدم خدا رو چه ديدي ، يه كمي به "لج" بيارم و يا بعضي وقتا، شيطنتاي "كوچولو" كنم؛
ولي خدائيش يه چيزي بگم...؟
نميدونم اجازه داديد بگم يا نه اما..؛
آهاي همه "بزرگ"ترا...؛
"كوچولو" بودنم عالمي داره...؛
اگه "وقت" كرديد، يا "عهد" كرديد، يا "اخم" كرديد، يا حتي "وهم" كرديد و دچارخيالات شديد والقصه، خواستيدو نخواستيد...؛ بذاريد كه يه وقتائي، ذهن سيال و بزرگ شده شما، يه سري به عالم "كوچولو"ها بزنه...؛
بقيش با خود شما بزرگتراي خوب و نازنين...؛
با همه اين حرفا، و براي تولد بيستم اسفندي وبلاگ "كوچولو"...، تصميم گرفتم حال و قال و هواي شور وبلاگ رو، گره بزنم به زلف اشعار خواجه شيراز...؛
حكايتي داشت كلام خواجه؛

اين هم حكايت سحربيستم اسفند ماه يكهزاروسيصدوهشتادوپنج، با حضرت حافظ؛


سرم خوشست و به بانگ بلند می گویم
که من نسیم حیات از پیاله می جویم

عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
مرید حلقه دردی کشان خوشخویم

شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست
کشید در خم چوگان خویش چون گویم

گرم نه پیر مغان در بروی بگشاید
کدام در بزنم چاره از کجا جویم

مکن درین چمن سرزنشم به خودرويی
چنانکه پرورشم می دهند می رویم

تو خانقاه و خرابات در میانه نبین
خدا گواه که هرجا که هست با اویم

غبار راه طلب کیمیای بهروزی است
غلام دولت آن خاک عنبرین بویم

ز شوق نرگس مست بلان بالائی
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم

یبار می که به فتوی حافظ از دل پاک
غبار رزق به فیض قدح فرو شویم
.....
.....

خب؛ اينم شاهد حضرت خواجه، براي من كوچولو..؛

بارها گفته ام و بار دگر می گویم
که من دلشده این ره نه به خود می پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم

من اگر خارم و گر گل چمن آرائی هست
که از آن دست که او می کشدم می رویم
....
....