Monday, November 12, 2007
واما، ديروز...؛
Thursday, November 8, 2007
وشايد روزي...؛
Saturday, October 20, 2007
با نازنین خدا
Monday, October 15, 2007
روز بیست ودوّم
همه؛ یه روزی، یه ماهی، یه سالی و خلاصه یه موقعی تو زندگی شون دارن که براشون یه "یاده"؛
اون چیزی که مهمّش کرده اینه که اون "موقع"؛
اما برای من ِ "کوچولو" چی؟
می دونین...؛
اما بیشتر از هر وقتِ این ماه، که لحظه های ذاتی و آتی داشته است؛ "بیست ودوّم" از آن، برام یه نمک دیگه ای داره؛ "یاد"آور یه حسّ قشنگه، یه لحظه ناز، یه اوج نیاز؛
اما در این میان، هستند کسانی که به آن رسیده اند و همچنان "در آن مانده اند"؛
من ِ "کوچولو" هم آمدم که بمانم؛ آمدم که بخوانم؛ وآمدم که "محروم" نمانم...؛
آمدم...؛
ماندم...؛
اما نمی دانم چقدر "همانی" هستم که آمده بودم؛
می دونی...؛
وقتی یه "کوچولو" حرف می زنه، حرفهاشم صدروذیل نداره؛
کوچولو فقط یه چیز رو خوب می دونه؛
بیست ودوّم؛
می دونید...؛
کوچولو؛
آی خداجونم...؛
هیچوقت این "حال" رو از "کوچولو" نگیر...؛
آخدا...؛
می دونم نمی گیری؛ خودت بارها وبارها گفتی...؛
جونم...؛
عجب وعده حقی...؛
تا بعد...؛
Sunday, March 11, 2007
یه سلام کوچولو
به نام خداي مهربون
...يه چند وقتي بود كه تصميم گرفته بودم پا تو كفش بزرگترا بكنم و خلاصه، اي همچين، يه وبلاگي دست وپا كنم؛ اونم نه براي نوشتن ؛ آخه مگه ما "كوچولو"ها، تو دنيامون چه چيزائي داريم كه براي بزرگا خوندني و ديدني باشه...؛ ويا چه حرفاي دل و ازاين جور چيزا كه دوست داشته باشيم بنويسيم؛ گفتم شايد بد نباشه كه گشت و گذراي "كوچولو" رو كه تو وبلاگاي بزرگا ميره؛ يا بهشون گيرميده، يا دل به دلشون ميده و ياخلاصه سري تو سرا بلند ميكنه و جسارتهاي "كوچولو" و گاه بزرگ ميكنه رو، تو وبلاگ "كوچولو" بذارم تا معلوم باشه "كوچولو" چقدر اهل گشت و گذاره...!!؛
اما خب؛
بزرگترا..؛
وقتي پا تو كفشتون كردم يه جورائي هوس كردم منم بعضي وقتا، يه سري حرفاي "كوچولو" بزنم و "بزرگ"هارو، يه كمي به "وجد" بيارم؛ شايدم خدا رو چه ديدي ، يه كمي به "لج" بيارم و يا بعضي وقتا، شيطنتاي "كوچولو" كنم؛
ولي خدائيش يه چيزي بگم...؟
نميدونم اجازه داديد بگم يا نه اما..؛
آهاي همه "بزرگ"ترا...؛
"كوچولو" بودنم عالمي داره...؛
اگه "وقت" كرديد، يا "عهد" كرديد، يا "اخم" كرديد، يا حتي "وهم" كرديد و دچارخيالات شديد والقصه، خواستيدو نخواستيد...؛ بذاريد كه يه وقتائي، ذهن سيال و بزرگ شده شما، يه سري به عالم "كوچولو"ها بزنه...؛
بقيش با خود شما بزرگتراي خوب و نازنين...؛
با همه اين حرفا، و براي تولد بيستم اسفندي وبلاگ "كوچولو"...، تصميم گرفتم حال و قال و هواي شور وبلاگ رو، گره بزنم به زلف اشعار خواجه شيراز...؛
حكايتي داشت كلام خواجه؛
اين هم حكايت سحربيستم اسفند ماه يكهزاروسيصدوهشتادوپنج، با حضرت حافظ؛
سرم خوشست و به بانگ بلند می گویم
که من نسیم حیات از پیاله می جویم
عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
مرید حلقه دردی کشان خوشخویم
شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست
کشید در خم چوگان خویش چون گویم
گرم نه پیر مغان در بروی بگشاید
کدام در بزنم چاره از کجا جویم
مکن درین چمن سرزنشم به خودرويی
چنانکه پرورشم می دهند می رویم
تو خانقاه و خرابات در میانه نبین
خدا گواه که هرجا که هست با اویم
غبار راه طلب کیمیای بهروزی است
غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
ز شوق نرگس مست بلان بالائی
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
یبار می که به فتوی حافظ از دل پاک
غبار رزق به فیض قدح فرو شویم
.....
.....
خب؛ اينم شاهد حضرت خواجه، براي من كوچولو..؛
بارها گفته ام و بار دگر می گویم
که من دلشده این ره نه به خود می پویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم
من اگر خارم و گر گل چمن آرائی هست
که از آن دست که او می کشدم می رویم
....
....