Monday, October 15, 2007

روز بیست ودوّم

می دونین...؛
همه؛ یه روزی، یه ماهی، یه سالی و خلاصه یه موقعی تو زندگی شون دارن که براشون یه "یاده"؛
آره، فارغ از تلخ وشیرین بودنشون، مهم اینه که "یاده" و "یاد"آوره...؛
اون چیزی که مهمّش کرده اینه که اون "موقع"؛
مملو از یه "حسّه"؛
یه "حسّ غریب"؛
گاهی "غریب" و گاهی "قریب"....؛
اما برای من ِ "کوچولو" چی؟
برای منی که همه روزها و شب هام مثل یه چشم به هم زدن گذشته چی؟
می دونین...؛
برای من، ماه "مهر"، مملو از این "حسّ" و "موقعیته"؛
مهر؛ هم موقع "وجود" منه؛ هم موقع "صعود" منه و هم موقع "نزول"...؛
اما بیشتر از هر وقتِ این ماه، که لحظه های ذاتی و آتی داشته است؛ "بیست ودوّم" از آن، برام یه نمک دیگه ای داره؛ "یاد"آور یه حسّ قشنگه، یه لحظه ناز، یه اوج نیاز؛
روزی که آغاز یه سفر بود، سفری که سودای دیرینه بسیاری است از ازل تا ابد...؛
برخی به آن "رسیده اند"؛
برخی رسیده اند و "گذشته اند"؛
برخی روزی "شاید" خواهند رسید؛
و بسیار بسیار کسانی که همچنان سودا زده اند و این سفر سودایشان؛
اما در این میان، هستند کسانی که به آن رسیده اند و همچنان "در آن مانده اند"؛
اصلاً حسّی برای بیرون آمدن از آن زمان و مکان ندارند؛
نه اینکه حسّ و حالی ندارند، بلکه آمده بودند تا برای "همیشه" بمانند؛
آمدند تا برای همیشه بخوانند؛
آمدند تا برای همیشه...؛
من ِ "کوچولو" هم آمدم که بمانم؛ آمدم که بخوانم؛ وآمدم که "محروم" نمانم...؛
آمدم...؛
ماندم...؛
اما نمی دانم چقدر "همانی" هستم که آمده بودم؛
چه "عیاری" دارم...؛
اصلاً "عیار"ی دارم یا "عیّار"م...؛
می دونی...؛
وقتی یه "کوچولو" حرف می زنه، حرفهاشم صدروذیل نداره؛
وزن و قافیه هم نداره؛
اول و آخرم نداره...؛
برای همینه که حسابی اینور و اونور می زنه؛ این در و اون در می زنه...؛
کوچولو فقط یه چیز رو خوب می دونه؛
بیست ودوّم؛
از ماه "مهر" و محبت و عیش و نوش وباده و دلدادگی هر ساله اش؛
براش یه "لحظه ناب" است؛
فکر "زلالی آب" است؛
محو صدها و صدها، عزیزان برتر از "فرشتگان نایاب" است...؛
می دونید...؛
کوچولو؛
شاید هر روز، شاید هر لحظه، شاید هر "آن" که الان هم همان "آن" است؛
تمنّای این "حال" را دارد و فرار از "قال"...؛
آی خداجونم...؛
هیچوقت این "حال" رو از "کوچولو" نگیر...؛
آخدا...؛
می دونم نمی گیری؛ خودت بارها وبارها گفتی...؛
جونم...؛
عجب وعده حقی...؛
تا بعد...؛

3 comments:

Anonymous said...

خوشا به "آن" رسیدن و "این" ماندن... خوشا به "آن" سفر و "این" سودا... خوشا به "آن" تولد و "این" تبلور... خوشا به "آن" آغاز و "این" جاویدان... خوشا به آن "قربت" و این "غربت"... خوشا به "آن" هنگامه ای که "صعود" و "وجود" ت با هم یگانه شد...؛

خوشا به حال تو... خوشا به حال تو و همه آنها که همانی اند که بودند... که هم"ان" مانده ای و همان مانده اید...؛ که اگر هم"ان" نمانده بودی، دیگر نه "قال"ی مانده بود و نه "حال"ی، نه "نوش"ی مانده بود و نه سوز"ی...؛

خوشا به آن سفر در آن سال های مه گرفته و خاطره اندود ِ "دل"دادگی و "عشق"بازی و دل"باختگی" و "جان" بازی... خوشا به آن سال های خاکریز و خردل و دل بازی و "آتش" و خاکستر... خوشا به آن عبور و سفر در آن سال ها که "مقصد" و "مبدا" و "معبود" یکی بود...؛

کوچولو said...

ببین...؛ دوست عزیز بزرگی که برام زحمت کشیدی کامنت قشنگ گذاشتی...؛ قبول نیست...؛ یه کمی تقلب کردی...؛ نکنه خودت اهل سفرهای مختلف تو اون سالای مه گرفته و خاطره اندود و دلدادگی و....بودی و هستی؟ ـ که البته خوش به حالت ـ اما من ِ کوچولو رو چه به این حرفا...؛ نه سنّ و سالم به این حرفا می خوره، نه قیل و قالم...؛ امّا دلم برات بگه، ای یه جورائی وقتی از این حرفا زده می شه سبک می شیم و احساس می کنیم می تونیم همه جا بریم و سر بزنیم و حال و هوای قریبی داشته باشیم...؛ خوش به حالت "هلیا"؛

گیتی خزاعی said...

به به به ... مبارک باشه ... پس که این طور... حسابی باید خوش به حالمون شده باشه که این کوچولوی عزیز رفیق شفیق نامرئی که هم هست و هم نیست... هم آشناست و هم غریبه...بالاخره اومده و حرفای بزرگونه زده... امیدوارم که این پست به سرنوشت پست قبلی دچار نشه و این کوچولوی عزیر برای پست بعدی یهو نره تا 6 ماه بعد... ظاهرا باید دعا کنیم که کوچولو زود به زود حادثه های به یاد موندنی داشته باشه... چون ظاهرا که فقط به مناسبت اون حادثه های بزرگ می نویسه...:)؛ انشاءالله که حادثه بعدی همین 27 ام 28 مهر باشه که ما زودتر مستفیض بشیم:)؛
شاد باشی کوچولو... ؛