Saturday, October 20, 2007

با نازنین خدا

خدا را شکرکه امروز هم، راه دیگری به رویم گشوده شد...؛
خدا را شکر که به تکرار، دل و جانم ربوده شد...؛
خدا را شکر، که صحنه های راز؛
جلوه های نیاز؛
و در پس آن همه سوزوگداز؛
معنای واقعی ناز، و آن درهای باز، اِدراک؛
وطعم حقیقی چشیده شد؛
خدا را شکر...؛
خدا را شکر که آن مشکور؛
همواره در نظرمان دارد و ما را صاحب است؛
خدا را شکر...؛
نازنینا...!؛
چه خوب است که همه را می بینی...؛
و در میان این همه، من ِ کوچولو را هم...؛
شُکرت خدا...؛

Monday, October 15, 2007

روز بیست ودوّم

می دونین...؛
همه؛ یه روزی، یه ماهی، یه سالی و خلاصه یه موقعی تو زندگی شون دارن که براشون یه "یاده"؛
آره، فارغ از تلخ وشیرین بودنشون، مهم اینه که "یاده" و "یاد"آوره...؛
اون چیزی که مهمّش کرده اینه که اون "موقع"؛
مملو از یه "حسّه"؛
یه "حسّ غریب"؛
گاهی "غریب" و گاهی "قریب"....؛
اما برای من ِ "کوچولو" چی؟
برای منی که همه روزها و شب هام مثل یه چشم به هم زدن گذشته چی؟
می دونین...؛
برای من، ماه "مهر"، مملو از این "حسّ" و "موقعیته"؛
مهر؛ هم موقع "وجود" منه؛ هم موقع "صعود" منه و هم موقع "نزول"...؛
اما بیشتر از هر وقتِ این ماه، که لحظه های ذاتی و آتی داشته است؛ "بیست ودوّم" از آن، برام یه نمک دیگه ای داره؛ "یاد"آور یه حسّ قشنگه، یه لحظه ناز، یه اوج نیاز؛
روزی که آغاز یه سفر بود، سفری که سودای دیرینه بسیاری است از ازل تا ابد...؛
برخی به آن "رسیده اند"؛
برخی رسیده اند و "گذشته اند"؛
برخی روزی "شاید" خواهند رسید؛
و بسیار بسیار کسانی که همچنان سودا زده اند و این سفر سودایشان؛
اما در این میان، هستند کسانی که به آن رسیده اند و همچنان "در آن مانده اند"؛
اصلاً حسّی برای بیرون آمدن از آن زمان و مکان ندارند؛
نه اینکه حسّ و حالی ندارند، بلکه آمده بودند تا برای "همیشه" بمانند؛
آمدند تا برای همیشه بخوانند؛
آمدند تا برای همیشه...؛
من ِ "کوچولو" هم آمدم که بمانم؛ آمدم که بخوانم؛ وآمدم که "محروم" نمانم...؛
آمدم...؛
ماندم...؛
اما نمی دانم چقدر "همانی" هستم که آمده بودم؛
چه "عیاری" دارم...؛
اصلاً "عیار"ی دارم یا "عیّار"م...؛
می دونی...؛
وقتی یه "کوچولو" حرف می زنه، حرفهاشم صدروذیل نداره؛
وزن و قافیه هم نداره؛
اول و آخرم نداره...؛
برای همینه که حسابی اینور و اونور می زنه؛ این در و اون در می زنه...؛
کوچولو فقط یه چیز رو خوب می دونه؛
بیست ودوّم؛
از ماه "مهر" و محبت و عیش و نوش وباده و دلدادگی هر ساله اش؛
براش یه "لحظه ناب" است؛
فکر "زلالی آب" است؛
محو صدها و صدها، عزیزان برتر از "فرشتگان نایاب" است...؛
می دونید...؛
کوچولو؛
شاید هر روز، شاید هر لحظه، شاید هر "آن" که الان هم همان "آن" است؛
تمنّای این "حال" را دارد و فرار از "قال"...؛
آی خداجونم...؛
هیچوقت این "حال" رو از "کوچولو" نگیر...؛
آخدا...؛
می دونم نمی گیری؛ خودت بارها وبارها گفتی...؛
جونم...؛
عجب وعده حقی...؛
تا بعد...؛