چگونه است كه ما كوچولوها و بزرگترهاي پرمدعا، از رنجاندن ِ يكي از
مخلوقات خدا آزرده مي شويم؛
اما؛
اما در قِبال كروركرور رفتارها، برخوردها، صحبت ها، نگاه ها
و همه وهمه اعمالي كه موجب رنجش آن خداي خوبيها و مهرباني ها كه خالق اين مخلوقات است خم به ابرو نمي آوريم؛
و اگر هم خمي به ابروي مان بيايد، فقط براي همان لحظه؛
و همان دم است و باز، روز از نو، روزي از نو...؛
خدايا...؛
ديروزي كه گذشت؛
مثل هر روزي كه مي گذرد و ديگر باز نمي گردد؛
تو را رنجاندم...؛
موجبات آزردگي ات را فراهم آوردم؛
مي داني كه چقدر شرمسارم...؛
مي داني كه عملم، نه از روي نامهرباني و نافرماني بود...؛
فقط غفلت...؛
غفلتي در پي غفلت هاي صدباره...؛
همان غفلتـــــي كه اجـــــدادم را از مجاورت تو مهربـــان محروم ساخت و ما را خاك نشين...؛
..............................
چو هر خاكي كه باد آورد، فيضي برد از انعامت
زحال بنده ياد آور، كه خدمتكار ديرينم